کد خبر 106424
۲۵ تیر ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰

عزیزتر از جان/ خاطره

عزیزتر از جان/ خاطره

تهران - حیات مخمان تاب برداشت، از بس که این بچه التماس و گریه کرد. فرستادمش گردان مخابرات تا بی‌سیم‌چی بشود. وقتی برگشت بی‌سیم‌چی خودم شد. دیگر حرف نمی‌زد. یک شب توی عملیات که آتش دشمن زیاد شد، همه پناه گرفتند و خوابیدند زمین. یک لحظه او را دیدم که بی‌سیم روی کولش نیست. فکر کردم از ترس آن را انداخته زمین. زدم توی سرش و گفتم:«بچه بی‌سیم کو؟» با دست زیر بدنش را نشان داد و گفت: «اگه من ترکش بخورم یکی دیگه بی‌سیم رو برمی‌داره، ولی اگر بی‌سیم ترکش بخوره عملیات خراب می‌شه.» مخم باز داشت تاب برمی‌داشت.